سحر که نسترن سرخ باغ همسایه،
فرستد از لب ایوان به آفتاب درود،
و آبشار غزلهای شاد گنجشکان،
ز اوج سبز درختان،به کوچه می ریزد،
و خانه از نفس گرم یاس لبریز است،
من از سرودن یک شعر تازه می آیم
که ذره ذره وجودم در آن ترانه تلخ
به های های غریبانه اشک ریخته اند.
کنار نسترن سرخ باغ همسایه
من از ستاره شفاف صبح می پرسم:
"تو شعر می دانی؟"
ستاره جای جواب
به بی تفاوتی آفتاب می نگرد.
"تو هیچ می بینی؟"
-دوباره می پرسم-
ستاره اما از دشت بیکرانه صبح
به من-چو گم شده ای در سراب-می نگرد!
نگاه کن!
مرا مصاحب گنجشک های شاد مبین!
مرا معاشر گلبرگ های یاس مدان!
که من تمامی شب،
در آن کرانه دور،
میان جنگل آتش،
میان چشمه خون،
به زیر بال هیولای مرگ زیسته ام.
و تا سپیده صبح
به سرنوشت سیاه بشر گریسته ام!
"تو هیچ می گویی؟"
-باز از ستاره می پرسم-
ستاره-اما-با دیدگان اشک آلود
به پرسشی که ندارد جواب،می نگرد!
"بگو
صدای من به کسی می رسد در آن سوی شب؟
بگو که نبض کسی می زند در آن بالا؟"
ستاره می لرزد...!
"بگو
مگر تو بگویی
در این رواق ملال
کسی چون من به نماز شکایت استاده ست؟"
ستاره می سوزد...
ستاره می میرد!
و من تکیده و غمگین به راه می افتم...
و آفتاب همانگونه سرکش و مغرور
به انهدام جهان خراب می نگرد...!
مشیری...!
|